تبليغاتX
< شب های برفی...گاهی تاریک ، گاهی روشن
شب های برفی...گاهی تاریک ، گاهی روشن

نمی دونم....شاید حرف آخر

خیلی وقته به اینجا دست نزدم نمی دونم چند وقت؟؟؟

مشغله ی فکری......

کار زیاد.......

کنکور.......

ضربه ی روحی......

مرگ.....

از دست دادن......

گریه.......

مات و بی روح به گوشه ی اتاق خالی نگریستن......

اینا شاید گوشه ای کوچک باشد از بهانه های من....

نمی دانم زمان کی به من اجازه ی بازگشت می دهد....

شاید خیلی زود....

شاید صد سال که به اندازه ی یک روز گذرد برای دشمنان.....

شاید یک روز که به اندازه ی صد سال گذرد برای دوستان......

اما من هم بالاخره به بمبست رسیدم.....

نمی توانم بگویم محتاج دعای کسی نیستم چون به شدت به آن محتاجم.....

احساس نیاز می کنم.....

نیاز هایی که شاید گفتنشان هم دردی از غم هایم را نکاهد.....

فقط در درونم مبحوسند......

دوستانم در اینجا آنقدر هستند که دستم یاری نمی کند نامشان را ببرم و گرم ترین احساس ها را نثارشان کنم.....

اما فقط.....

این وبلاگ به من کسی را هدیه کرد که به سختی سنگ.......مهربانی آهوی ماده.....مقاومت فولاد و دارای روحی مهربان است.....

رزای خوبم.......

لحظه ی آشناییمان آنقدر تلخ و بی روح بود که هیچ وقت گمان نمی بردم که برایم بهترین شوی.....

دختری که مرا از درون شناخت.....رام کرد.....یاری کرد......و برایم آنقدر خوب بود که............

رزای من.....

رزای عزیزم....

رزای مهربانم.....

.............................................

از همه ی شما ممنونم....

شاید یه روز برگشتم

نمی گم کی چون نمی دونم

 

                                                       سرسبز باشید

 

 



نوشته شده توسط لاله تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 19:47

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

لیتیوم

سلام......از آخرین باری که آپ کردم خیلی می گذره نه....؟دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود.....من فعلا مشغول امتحانامم ۲۷ خرداد همشون تموم می شن.....اما الان می خواستم براتون شعر و متن یه آهنگ از گروه راک محبوبم 

Evanescence رو بذارم که واقعا دیوونه شم. این آهنگ خیلی وقته که اجرا شده اما اونقدر قشنگه که برای من هیچ وقت کهنه نمی شه.

راستش معنی آهنگ ها برای من خیلی بیشتر از ریتم اونها اهمیت داره و اگه یه آهنگ ریتم جالبی نداشته باشه اما معنی قشنگی داشته باشه جاش تو لیست آهنگ های مورد علاقه ی من محفوظه. اما این آهنگ هم معنی قشنگی داره و هم ریتم قشنگی. امیدوارم ازش لذت ببرید...

 

 

Lithium

لیتیوم

lithium- don't want to lock me up inside

لیتیوم...نمیخوام منو در داخل حبس کنی

Lithium- don't want to forget how it feels without

لیتیوم...نمیخوام که فراموش کنم که بدون اون چه احساسی میکنم

Lithium- I want to stay in love with my sorrow

لیتیوم...میخوام که درعشق غمهایم باشم...

oh, but God I want to let it go

اوه...اما خدایا میخوام که رهایش کنم

come to bed, don't make me sleep alone

بیا در بسترم...نذار که تنها بخوابم

couldn't hide the emptiness you let it show

نتونستم که بیهودگی و پوچی که تو اجازه میدی من نشونش بدم رو پنهان کنم

never wanted it to be so cold

هرگز نخواستم که این اینهمه سرد و بیروح باشد...

just didn't drink enough to say you love me

فقط به اندازه ی کافی ننوشیدی که به من بگویی که تو را دوست دارم

I can't hold on to me

نمیتوانم به خودم تکیه کنم

wonder what's wrong with me

از خود میپرسم که چه اشکالی وعیبی دارم؟

Lithium- don't want to lock me up inside

لیتیوم...نمیخوام منو در داخل حبس کنی...

Lithium- don't want to forget how it feels without

لیتیوم...نمیخواهم که فراموش کنم که بدون اون چه احساسی می کنم

Lithium- I want to stay in love with my sorrow

لیتیوم...می خوام که درعشق غمهایم باشم...

Oh, Don't want to let it lay me down this time

اوه...این بار نمیخوام که مرا بخواباند...

drown my will to fly,

قصدم برای پرواز را غرق کند

here in the darkness I know myself

اینجا در تاریکی من خودم را می شناسم

can't break free until I let it go

نمی تونم رها شوم تا زمانی که به اون اجازه دهم که برود...

let me go

رهایم کن...

Darling, I forgive you after all

محبوبم...اخرتو رو می بخشم

anything is better than to be alone

هرچیزی بهتر از این است که تنها باشی...

and in the end I guess I had to fall

و سرانجام حدس میزنم که باید سقوط می کردم

always find my place among the ashes

همیشه فکر میکنم که من متعلق به خاکسترهام

I can't hold on to me

نمیتوانم به خودم تکیه کنم

wonder what's wrong with me

از خودم می پرسم که چه اشکالی وعیبی دارم؟

Lithium- don't want to lock me up inside

لیتیوم...نمیخوام مرا در داخل حبس کنی...

Lithium- don't want to forget how it feels without

لیتیوم...نمیخواهم که فراموش کنم که بدون اون چه احساسی می کنم

Lithium- stay in love with me

لیتیوم...میخوام که درعشق غمهایم باشم...

oh, I'm gonna let it go

اوه...میخوام رهایش کنم.

 

 



نوشته شده توسط لاله تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:56

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

سلام بچه ها خوب هستين؟

نمي تونم زياد حرف بزنم اما فقط در همين حد بگم.... من امسالسال سومي هستم و امتحان نهایی دارم و به خاطر امتحان هام  تا یه مدت طولانی آپ نمی کنم.

اميدوارم موفق باشيد و سربلند.

راستي...

مي دونم خيلي از عيد گذشته اما....

  سال نو هم مبارك!!!  لاله



نوشته شده توسط لاله تاريخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 23:30

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

سلام!

سلام سلام سلام!

حال شما؟؟؟؟ همه خوبید؟؟؟؟؟؟ خوب اول از همه باید سال جدید رو به همه ی شما دوستای خوبم تبریک بگم و دوم اینکه از آپ نشدن طولانی مدت وبلاگ هم معذرت می خوام آخه تعطیلات رفته بودیم مسافرت و خلاصه نشد   و مطلبی که می خوام بگم اینه:

من می خواستم خاطره ی یکی از دوستامو بعد از آیناز جون بذارم که متاسفانه به دلایلی منصرف شد.   و خلاصه الان با کمبود خاطره مواجهم  البته خیلی سوژه بودن اما همه شون یا موضوع تکراری بود و یا خاطره شون خیلی بی مزه بود که ارزش نداشت بذارم اینجا. خلاصه بچه ها من الان دنبال کسی می گردم که خاطره اش سوژه ی جدیدی باشه. اگه کسی از شما عزیزان خواست خاطره اش تو وب من نمایش داده بشه یا برام کامنت بذاره و یا با آیدی من تماس بگیره. ممنون از همتون......

دوباره سال نو رو به همتون تبریک می گم و براتون آرزوی موفقیت دارم.

منتظرتون هستم.......

لاله



نوشته شده توسط لاله تاريخ سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 9:50

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

خاطرات آیناز قسمت سیزدهم (قسمت آخر)

رسيدم دم خونه ي لادن...نمي دونم چه جوري اونجا رسيدم فقط يادم مي آد كه بي هدف مي رفتم. چهره ي لادن جلوي چشمام اومد. – سلام! دختر كجايي چرا اينقدر طولش دادي؟؟؟؟  - لادن تو به اشكان گفتي اميرعلي كيه؟  - خوب نمي گفتم چي مي گفتم به نظرت؟ آخرش كه تو دعوا مي فهميد. حالا مگه چي شده؟ اشكان رو ديدي؟  زدم زير گريه و گفتم: لادن اشكان همه چيزو فهميد...   دستامو گرفت و گفت: نگران نباش عزيزم به كيارش چيزي نمي گه... اصلا به خودم قول داد كه چيزي نگه...  با هق هق گفتم: اون موقع كه به تو قول داد با الان فرق مي كنه. الان از من خيلي بدش مي آد. لادن اون همه چيزو فهميده...همه چيزو... اميرعلي آشغال جيك و پوكمونو ريخته رو دايره. اون حتي جريان سياوش رو هم فهميده...  لادن مات و مبهوت نگاهم مي كرد... همون طور كه آروم گريه مي كردم جريان ملاقاتم با اشكانو كامل براش تعريف كردم. چند لحظه تو شوك بود و انگار فكر مي كرد... بعد طوري كه اصلا فكرش رو هم نمي كردم آروم گفت: آيناز عزيزم طوري نشده گريه نكن من تضمين  مي كنم به سياوش هيچي نمي گه. وقتي ديد گريه ي من ادامه داره گفت: تا حالا شده من حرفي بزنم پاش واي نََستم؟ گفتم قول دادم ديگه پس تمومش كن...   – تو ناراحت نيستي؟  - خوب كاريه كه شده به نظرت الان چه كار مفيدي مي تونم انجام بدم؟ گريه كنم؟  لادن باهام خيلي حرف زد و آرومم كرد. و حرفش هم درست بود. كيارش هيچ وقت هيچي از ماجراي اميرعلي نفهميد...

چه زود دوشنبه شد و روزي كه من و لادن زبانكده داريم... خيلي مي ترسيدم نمي دونستم كه الان واگنش اشكان چيه اما لادن خيلي آروم بود.  اشكان اومده بود زبانكده اما اصلا به من و لادن نگاه نمي كرد...

چند وقت به همين ترتيب گذشت رفتار اشكان كم كم با ما بهتر شد اما خيلي معمولي. هنوز مي شد فهميد كه از دست لادن خيلي ناراحته اما من هنوز هم از نگاه هاش، حرفاي معني دارش سر كلاس و رفتارش مي فهميدم كه لادن رو دوست داره. الان كه من دارم اين حرفها رو مي زنم اونا هنوز با هم دوستن اما لادن نمي ذاره دوباره رابطه ي سابق رو با هم پيدا كنن.  مي گه مي دونه كه خيلي به اشكان بد كرده اما الان اگه دوباره به گذشته برگردن هيچ چيز تازه اي نصيب اشكان نمي شه تازه اشكان ديگه هيچ وقت نمي تونه مثل قبلا نگاهش كنه.

امروز يه برف شديد اومد... من و كيارش دست هم ديگه رو گرفته بوديم و زير برف راه مي رفتيم. مثل عاشقاي ديوونه...! داشتم فكر مي كردم چقدر خوبه كه هنوز دارمش. داشتم فكر مي كردم كه چقدر دوستش دارم...........(پايان)

 

 

 

سلام دوستاي خوبم. خوب يه خاطره ي ديگه تموم شد خيلي دوست دارم نظرتونو راجع به خاطرات آيناز بدونم حتما گله مي كنين كه اين پست خيلي كم بود اما چكار كنم خوب  تموم شد چيز ديگه اي نبود كه بنويسم. بعد از اين خاطره  خاطره ي يكي از دوستاي خوبمه كه برام فرستاده. خوب من منتظر كامنت هاتون هستم...! لاله  



نوشته شده توسط لاله تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 20:38

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

سلام.....!

تلفن ما وصل شد و وبلاگ به زودی آپ خواهد شد!   اما یه چیزی.....

من تصمیم گرفته ام به خاطر استقبال کم از این وب درشو تخته کنم بعد از خاطرات آیناز یه خاطره ی کوتاه دیگه هست که یکی از دوستان برام فرستاده که همشو توی یه پست می ذارم بعد از اون وب تعطیل می شه....

منتظر باشید من تا دو روز دیگه آپ می کنم. بای



نوشته شده توسط لاله تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 8:52

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

سلام بچه ها خوبین؟ من الان زیاد نمی تونم بمونم کافینتم. همین قدر بگم هنوز تلفنمون وصل نشده اما یه عالمه پست تایپ کردم وقتی تلمون وصل شد زود زود آپ می کنم. فعلا بای....

شرمنده از همتون



نوشته شده توسط لاله تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 10:10

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

سلام

 من رزا دوست لاله هستم. شاید شما کم و بیش منو بشناسيد. متاسّفانه به علت اينکه تلفن لاله قطع بود نميتونست آنلاین بشه... عاشورا تاسوعا هم که همه ی کافی نتا بسته س. گفت که من اين پستو بذارم و جواب مهدی رو بدم. گفت که اولا بگم لوس خودتی حسودم خودتی!!! در ضمن باور کردن يا نکردن اين پستا هم پاي خودته! همه ی دوستام ميدونن که من الکی پست نميزارم. ناراحتی ميتونی نخونی هيچ مساله ای نيست! هر کس ديگه هم که مشکل داشت ديگه تو اين وبلاگ نياد. خب من ديگه بايد برم چند روز ديگه تلفنه لاله وصل ميشه. در ضمن در مورد اون دوستی که مبلغ تلفن رو سوال کرده بود بهتره چيزی نگم.امّا به علت کارنامه ی درخشان لاله مامانش قول داده زود قبضو پرداخت کنه ديگه هيچ حرفی باقی نمونده جز اينکه : منتظر باشيد

باي

رزا



نوشته شده توسط لاله تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 0:44

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

سلام بچه ها....

خوبید؟؟؟؟  یه خبر بد..... بچه ها تلفن ما به علت بدهی فوق العاده بالا   موقتا قطع شده...... کی وصل می شه؟ نمی دونم.....  بستگی داره که من تا کی بتونم مخ مامانینا رو بزنم که کوتاه بیان  اما خوب تا وقتی که تلفن وصل بشه از پست جدید خبری نیست شرمنده ی همتون  

راستی خدمت آقا یا خانوم غریبه باید بگم من ۱۷ سالمه اما فکر نمی کنم این موضوع به پست های من ربطی داشته باشه.....

خوب دیگه بروبچز گرام من دیگه باید برم...... دوستتون دارم

راستییییییییییییییییییییییییییی یه چیزی یادم رفت.....

شماها خجالت نمی کشین اینقدر کم کامنت می دین؟؟؟؟؟ خستگیو تو تن آدم می ذارید....

اگه تعداد کامنت ها اینقدر بمونه با شر مندگی از خواننده های قلیل وبم مجبورم بعد از این خاطره وبو ببندم!!! بابا عقده ایم کردین چرا وقتی می رم تو وب های بقیه حدااقل ۶۰-۷۰ کامنت دارم اما من ندارم خب بابا منم دخترم...آدمم... حسودیم می شه دیگه!!!! خلاصه من اخطارو دادم دیگه با خودتونه!!!

خوب دیگه من رفتم خونه.....!

همه تونو دوباره دوست دارم فعلا بابای.....!!!!



نوشته شده توسط لاله تاريخ شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 19:56

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com

خاطرات آيناز قسمت دوازدهم

حدس لادن خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرشو مي كرديم به وقوع پيوست...فرداي همون روز كه داشتم از مدرسه بر مي گشتم خونه (با لادن) سر و كله ي امير علي پيدا شد.  - به! به! دو دوست صميمي! زن داداش و خواهر شوهر! مي بينم كه دارين از مدرسه بر مي گردين...! مي گم زن داداش يه خورده زود نرفتي خونه ي شوهر بچه دبيرستاني؟  لادن: باز تو پيدات شد جوجو؟ نترس تو هم بزرگ مي شي. خوشم مي آد هزار بار توسط من شسته شدي و خشك شدي و گذاشته شدي كنار باز مي آي پرو بازي در مي آري! مثل اينكه از ضايع شدن خوشت مي آد عزيزم نه؟ امير علي هم براي اينكه كم نياره خنديد و گفت فعلا كه تو بچه دبيرستاني هستي و من ازت بزرگترم بهت ياد ندادن با بزرگ ترت درست حرف بزني؟  - تو كه فقط هيكل گنده كردي وگر نه به اندازه ي مرغ هم عقل نداري. حرف حسابت چيه جوجه دو زاري؟  امير علي به من نگاه كرد و گفت: دست از سرت بر نمي دارم آيناز! آبروتو مي برم!  لادن: نه بابا چه گه خوريا! آدم شدي! آبروي آينازو مي بري كوچولو؟ خيلي دوست دارم از اين غلتا بكني كه من كاري كنم تيكه بزرگه ي بدنت طحالت باشه!  - حالا مي بيني! فعلا!  و رفت. لادن به من نگاه كرد و با عصبانيت گفت: تو چرا ايستاده بودي مثل ماست نگاهش مي كردي؟ چرا مي ذاري اين جوجه هر چي دوست داره بارت كنه؟ همين كارها رو مي كني كه روش زياد شده. من و لادن همون طور كه با هم حرف مي زديم راه مي رفتيم تا اينكه رسيديم دم خونه ي ما. مامانم دم در بود و يه عالمه خريد كرده بود من و لادن كمك كرديم كه خريدهاشو ببره بالا همون موقع صداي زنگ تلفن بلند شد من رفتم گوشي رو برداشتم و دوباره صداي نحس امير علي به گوشم خورد...- چطوري؟؟؟ با زن داداش جونت اومدي خونه عشق من؟؟؟  من فوري گوشيو گذاشتم و وقتي برگشتم لادن فوري پرسيد: چرا رنگت شده مثل گچ؟ كي بود؟  - امير علي بود  - اَه مثل اينكه اين يارو ول كن نيست بايد آدمش كرد تا ديگه از اين روده درازيا نكنه. تو هم كه پپه مي ذاري هر چي مي خواد بهت بگه.  تلفن دوباره زنگ زد و اين بار لادن رفت گوشي رو برداشت. چنان دادي زد كه من هم ترسيدم!  امير علي هم تا صداي لادن رو شنيد قطع كرد! لادن خنديد و نگاهم كرد: آيناز خداييش تو با چه انگيزه اي با اين دوست شده بودي؟  جوابي جز خجالت نداشتم...  لادن رفت خونه ي خودشون و من موندم و تلفن هاي مكرر امير علي كه ديوونم كرده بود اما به توصيه ي لادن وقتي شماره ي اون مي افتاد، گوشي رو بر نمي داشتم.  تا فرداي اون روز از تلفن هاي اميرعلي ديوونه شدم. حتي نصف شب هم زنگ مي زد. اونقدر كه پدر و مادرم مشكوك شده بودند و سوال پيچم كردند كه اين كيه كه اينقدر اصرار داره با تو حرف بزنه. اما من جوابي جز ندانستن نداشتم. فردا اول صبح تا لادن رو ديدم همه چيزو بهش گفتم: به خدا ديگه نمي تونم تحمل كنم....! داره با تلفن هاش ديوونه ام مي كنه.لادن واقعا نمي تونم.... همش تهديد مي كنه كه اذيتم مي كنه و شماره مو پخش مي كنه... لادن به خدا آبروم جلوي بابا و مامانم رفت...  لادن كه خيلي ناراحت شده بود دلداريم داد و گفت: منم ديروز همين برنامه رو با سياوش داشتم... اون هم ديروز تلفن رو تركوند. اما اين امير علي مثل اينكه آدم نمي شه نه؟ ببين آيناز يه فكر توپ.............

 

 

                                   ***

دو روز بعد از اينكه لادن فكر توپشو به من گفت، وقتي داشتيم از راه مدرسه بر مي گشتيم اشكان هم باهامون بود...! اما به توصيه ي لادن ما جلو مي رفتيم و اون پشت سر ما مي اومد. مثل دو روز قبل امير علي الاف اومد جلومون و شروع كرد به متلك گفتن هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه اشكان خودشو به ما رسوند و يقه ي اميرعلي رو گرفت: پسره ي كثافت آشغال با خواهر و زن من چه كار داري؟؟؟ پسره ي ........ (سانسور!!!)  - آهاي حرف دهنتو بفهم يارو!!!! خاك تو سر تو كه اين .........( باز هم سانسور) خواهر و زن توان!  در واقع طبق حرف لادن امير علي پسري بود كه با اينكه هيچ كاري نمي تونست بكنه اما زر زياد مي زد و فقط هارت و پورت مي كرد. اشكان هم كه غيرتي!!!! امير علي فقط وضعو براي خودش بدتر مي كرد چون اشكان هيكلي بود و دو برابر اميرعلي لاغر مردني! خودتون حدس بزنيد چه كتك كاري شد...! من و لادن به توصيه ي اشكان بدو بدو رفتيم خونه ي ما و منتظر مونديم تا چند ساعت بگذره و به اشكان زنگ بزنيم و بپرسيم كه نتيجه چي شد. اما هر چي زنگ مي زديم گوشي اشكان خاموش بود. قرار شد من برم اشكان رو پيدا كنم و ببينمش تا برام تعريف كنه كه چي شد اما لادن چون بعد از ظهر مهمون داشتند مجبور شد برگرده خونه اما من بهش زنگ بزنم و ماجرا رو تعريف كنم. من و لادن تا سر ميدون با هم رفتيم بعد لادن رفت خونشون و من رفتم سراغ تلفن كارتي. وقتي ديدم گوشيش خاموشه زنگ زدم خونشون خواهر كوچولوش گوشي رو برداشت و گفت اشكان خوابه اما من كه خيلي مشتاق بودم جريانو بدونم ازش پرسيدم مي شه بيدارش كني خواهرش هم رفت بيدارش كنه و بعد از چند دقيقه صداي اشكان اومد. بهش گفتم مي تونه يه جا قرار بذاريم الان بياد بيرون اون هم قبول كرد و با هم سر چهارراه قرار گذاشتيم حدود نيم ساعت بعد اشكان اومد مثل هميشه عادي سلام كرديم و من  سوار شدم  - خوب حتما غريزه ي زنانه ات در فوضولي الان داره مي تركه نه؟  خنديدم: دقيقا! پس بدون مقدمه برو سر اصل ماجرا. از اول  -اولشو كه تو و لادن ديدين منظورت از وسطه؟  - اَه اشكان چقدر اذيت مي كني خوب از جايي كه من و لادن نبوديم بگو  - خوب چيز خاصي نشد اولش كه به كتك كاري گذشت بعدش كه تموم شد هم داشت فحش مي داد و مي رفت منم رفتم سوار ماشين شدم و جلوش نگه داشتم و گفتم سوار شو. اون هم سوار شد.  من كه داشتم از تعجب كف مي كردم گفتم: به همين سادگي سوار شد؟  - خوب اولش يه خورده چپ چپ نگاهم كرد انگار مردده بعدش هم به همين سادگي سوار شد!   من كه مجذوب شده بودم گفتم: خوب بعد !  - بعد من بهش گفتم ببين من اونقدر دوست و آشنا دارم كه بريزن رو سرت لهت كنن چون هيچ عددي نيستي  اونم خواست براي من قمپز در كنه كه من گفتم ببين الان سوارت نكردم كه برات شاخ و شونه بكشم مي خوام ببينم حرف حساب سرت مي شه يا نه.  بعد مثل دو تا آدم با هم حرف زديم همين!  - اِِِِِِاِاِه! خوب اشكان درست حرف بزن ببينم قسمت هاي مهمو سانسور مي كني؟؟؟ مگه اون آدمه كه بخواد با تو مثل آدم حرف بزنه؟  - خوب نه.... راستش خيلي بچه بود و اوسكول بود از اينا كه فقط هارت و پورت مي كنن فكرشو كن پنج دقيقه بيشتر از كتكاريمون نگذشته بود كه خرش كردم  و همه رو لو داد منم از همين تعجب كردم فكر نمي كردم سليقه ات اينجوري باشه...    براي اولين بار جلوي اشكان از ته قلبم خجالت كشيدم. من نمي دونستم لادن وقتي رفت با اشكان حرف بزنه و ازش بخواد كه با ما بياد نسبت من و اميرعلي رو بهش گفته باشه! هيچي نگفتم اما اشكان ادامه داد: بعدش كه ديدم احمق و ساده هست از زير زبونش حرف كشيدم بيرون. اون ساده هم همه چيزو به من گفت  زير لب گفتم: همه چيزو؟  - آره همه چيزو آيناز! همه چيزو! از دوستي خودش با تو گرفته تا اولين ديدار لادن خانوم با خودش و دوستي لادن با دوستش سياوش و رابطه ي لادن و سياوش از طريق خواهر سياوش و هزار تا چيز ديگه كه به احتمال زياد خودت همه چيزو درباره اش مي دوني. مي خواي بازم بگم؟؟؟؟  دهنم از تعجب باز مونده بود... چيزي كه لادن هميشه ازش مي ترسيد اتفاق افتاد... لادن چه حالي مي شه اگه بشنوه به احتمال زياد سكته مي كنه...  اشكان نگاهم كرد. از نگاهش آتيش گرفتم... الان خيلي خوش قيافه تر از هميشه به نظر مي رسيد و من جوري جواب نگاهشو دادم كه انگار اولين باره مي بينمش... اون يه پوزخند زد و گفت: مي دوني لادن خيلي زرنگ به نظرم مي اومد اما فكر نمي كردم تا اين حد سادگي كنه كه بخواد منو با كسي روبرو كنه كه مي تونه پته اشو بريزه روي آب...!    - اشكان لادن فقط براي كمك به من اين كارو كرد!  - كدوم كارو؟ لادن كار زياد كرده. به خاطر تو با سياوش دوست شد؟ جالبه! اميرعلي مي گفت بعد از اينكه لادن جلوي سياوش لو رفت سياوش رفته پيشش و ازش خواسته همه چيزو تعريف كنه و اميرعلي هم همه چيزايي رو كه مي دونسته گفته اما لادن خانوم زرنگ مثل اينكه فكر همه چيزو كرده بوده و قبل از اينكه سياوش بره پيش اميرعلي همه چيزو ماست مالي كرده. بيچاره سياوش! اميرعلي مي گفت لادن باهاش به هم زده  و الان بيچاره داره مي ميره! خيلي دوست دارم سياوشو ببينم... برام جالبه اون چي از من بيشتر داشت كه لادن منو بهش فروخت...!  - اما اشكان....!  - ساكت! الان مي خواي طرف دوستتو بگيري نه؟ فكر مي كردم اونقدر باهام صميمي شدي كه بياي اينا رو قبل از امروز بهم بگي چقدر ساده بودم... بايد مي دونستم تو قبل از صميميت با من به فكر دوستتي! مشكل خانوادگي.... واقعا آيناز تو و لادن فكر كردين من خرم كه اينو سر هم كردين؟ فكر كنم اون شب وقتي كه لادن از ماشين پياده شد و تو هم دويدي دنبالش توي پارك عقلاتونو گذاشتين روي هم و اين به فكرتون رسيد؟ چقدر بازده عقل تو و لادن روي هم زياده! منو بگو! چقدر كشته مرده ي اين خانوم شده بودم!  و چقدر بدبختم كه با اينكه همه ي اينا رو فهميدم باز هم دوستش دارم! راستي... بابت دوست پسر سابق شيرين عقلت هم خيالت راحت باشه! براي هميشه دست از سرت برداشت...  من كه ديگه طاقت توهين بيشتري نداشتم از ماشين پياده شدم و درو كوبيدم به هم اما يه دفعه مثل ساعقه زده ها خشك شدم و ياد يه چيزي افتادم... قبل از اينكه اشكان حركت كنه برگشتم و بهش گفتم: اشكان، كيارش!  خنديد: اِه؟ بالاخره ياد اون بيچاره هم افتادي؟ اصلا نگران نباش تا ربع ساعت ديگه كه من برسم خونه بي خبر مي مونه!  اشك مثل يه چشمه از چشمام جوشيد و بهش گفتم: اشكان من عاشق اونم!   - مگه من عاشق لادن نبودم و تو آدم نامرد هيچي از اون بهم نگفتي؟  - اشكان تو رو خدا اينقدر بي انصاف نباش!  - مگه تو با انصاف بودي؟  - اشكان التماس مي كنم!   - بدو برو پيش دوست عزيزت و همه چيزو بهش بگو. بعد پاشو گذاشت روي گاز و رفت...! ( ادامه دارد)لاله         

 

 

                                   



نوشته شده توسط لاله تاريخ جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 23:31

|+|

http://faghattorodaram.blogfa.com